سراغم. ترس از نوشتن که نه، ترس از تمام دنیا. رو راست بگم، همون فرار کردن از همه می شه. اینگار ادم می خواد
هیچ ردی ازش نمونه تو دنیا. بره و بره. والبته هرچی هم این فرار ادامه پیدا می کنه خودش می دونه که فایده ای نداره و
این راه به نا کجاست...
کسایی مثل من می دونن که گاهی ادم تو دور خراب می افته و تا بخواد در بیاد اینگار تمام دنیا می ان جلوش که مبادا
یک قدم برداری. اینجور مواقع یا باید خودم ادم در بیاد از این حالت که حداقل برا من گاهی خیلی طول می کشه. یا باید
یه نفر باشه کنارت که اینقدر دوست داشته باشه وبهت ارزش بده که بفهمه چه مرگته و با همه ی سختی، یه تکانه
بده بهت تا بفهمی که به ناکجا داری می ری و ایست بدی....
زندگی من سرشار از این دور هاست....
سرشار از جنگ بی پایان با این دور های خراب که اینگار تمومی نداره تا ابد....
پ.ن : خوبه که یه نیمچه درخت یاس تو حیاط خونه ما مهمون همیشگی دیواره . که وقتی گاهی از ایفون خسته
می شم و خودم می رم در رو باز می کنم یه نفس می کشم و با خودتم می گم که شاید دنیا هنوز دست
خداست....
ادامه مطلب